خدایا...................
تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم..............
یه روزی... یه جایی.... یه کسی... یه جوری.... صبر داشته باش.... صبر....
تاوان لحظه هایی است که دل می بندیم..............
نخواستم هیچی نگی....
نخواستم درد دلت و دیگه با هیشکی نگی....
آخه عشق اجباری نیست....
تو زندون من نمون ....
حالا که فکر رفتنی....
دیگه از موندن نخون....
تا دیدم میخوای بری...
دلم راتو سد نکرد...
برو فردا مال تو...
دیگه اینجا برنگرد....
بدون من بعد من دلتو هرجا جا نذار....
غم با من بودن و تو من بعد یادت نیار...
اگه شونت تکیه گاهه ....
پس چرا من تنها شدم...
چرا هر لحظه ام همیشه...
منم تنها با خودم...
یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم...
چقد قصه ام خنده داره....
چقد بیکاره دلم.....
که امروز چندبار فرو ریختم از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود......
اون که میگفت بدون تو میمیره... دروغ میگه دلش جنس کویره...
دروغ میگه تو گوش نده به حرفاش...نگو هنوز میخوای بمونی باهاش....
خیال نکن اگه بره میمیری..بزار بره نباشه جون میگیری....
صدایت میکنم هرشب...
تو هم یک شب صدایم کن
تو مغروری...
غرورت را فقط یک شب فدایم کن...
به نام خداوند بخشنده و مهربان
نامه ي 10
پاهايش را بر زمين ميكشيد صدايي در كوچه پخش ميشد صداي كشيده شدن كفش هايش بر زمين و صداي زوزه ي باد ، نايي در وجودش نمانده بود كه قدم هايش را محكم كند ، گرد و خاك هوا را گرفته بود وچشمهايش پر از غبار شده بو و مي سوخت اما اين حس را دوست داشت ... اين حس هرچند درد آور بود اما انقدر درد و غم داشت كه اين چيزها جلوي او غم نباشد
اين هوا باعث شده بود كسي در كوچه نباشد و مجبور نبود زن ها و آدم هاي كوچه را ببيند ، زنهايي كه جواب سلامش را نميدادند و مرد هايي كه با او را با لبخند مينگريستند... زن هايي كه با نفرت او را نگاه ميكردند ، زنهايي كه با هر كلمه حرف زدن آبرو و حيثيت او را به آتش ميكشيدند ... زن هايي كه مواظب او بودند تا مبادا امتداد مسير او به مرد هايشان ختم شود ...
به جلوي در رسيد زنگ در را فشار داد چند دقيقه بعد مادرش به جلوي در آمد دنبال مادرش راه افتاد و يكراست به اتاقش رفت لباسهايش را در آورد به چهره اش در آينه خيره شد روزي با زيباييش شهره ي شهرش بود اما حالا چشمهايش بي فروغ شده بود زيباييش دلش را به درد مي آورد از خودش متنفر بود ...
اين روزها چقدر خانه ساكت و آرام بود بعد مرگ پدرش ... مرگي كه تنها مسببش او بود و همه او را مقصر ميدانستند ...
مادرش ... عزيزترين فرد زندگيش را ميديد كه در زير نگاه سنگين مردم خورد ميشد ... چقدر زود پير شده بود موهايش يكدست سفيد شده بود هر روز قرصهاي جديدي به قرص هايش اضافه ميشد...
به سراغ كيفش رفت ... برگه اي را از كيفش در آورد
جواب آزمايشش مثبت بود ...
لبخندي به لبش نشست ...
يك اشتباه ، يك راه غلط ، يك اعتماد ...
آري يك اعتماد باورش نميشد همه چيز نابود شده باشد .
ياد آن روزها افتاد ...
همه چيز از يك نگاه شروع شد
چشمان او ، لبخندش ، همه چيزش را دوست داشت
كاش عشقش واقعي بود ...
آن پسر را دوست داشت اما آن پسر ديگر نبود
آن پسر را دوست داشت ... اما آن پسر ديگر نبود
آن پسر نبود
اما هنوز...
او نميخواست بميرد
اما مرگ از آن زندگي بهتر بود شايد حداقل مادرش ديگر خجالت نكشد...
از مرگ ميترسيد
از خدا ...
كاش خدا او را ببخشد ...
بار ديگر آن برگه را نگاه كرد
ايدز...
مرگ .... .
كاش خدا او را ببخشد .
به نام خدا
سلام فرشته ها
نامه ی ۹
كاش بدونيم عشق نه به معناي شهوت است نه به معناي خيانت نه به معناي فراموشي
اين نامه ارو بعد خوندن وبلاگ يكي از دوستام نوشتم واسه شما ها كه سريع با اخم عشقتون اون عشق و تموم شده ميدونيد
از يه بار خواستگاري رفتن دلسرد ميشين
ما يكي رو تو فاميلامون داريم كه واسه دختر مورد علاقه اش 16 با رفته خواستگاري !!! قسمت جالبش اينه كه هر بار هم با بابا مامانش ميرفته حالا چه جوري اونا رو راضي ميكرده الله و اعلم ،،، البته اونا چند ساله كه ازدواج كردن و الآن هم يه دختر نانازي دارن ميبينيد نتيجه ي تلاشش و ديد پسره
در هر صورت ، اين نامه ارو دختري نوشته كه با عشقش به من فهموند عشق يعني چي :
( دختري كه داره با يه عشق يه طرفه سر ميكنه اما ميدونه اگه خدا بخواد همه چيز ممكنه ،ميدونه كه خداي اون خداي عشقشم هست و اگه بخواد هر راه دشواري رو هموار ميكنه ، اون مثه خيلي از ماها نيست كه يه چهره ي ورزشي يا هنري رو دوست داشته باشه و فرداش اين موضوع و فراموش كنه خودش ورزشكار بزرگيه اما عاشق شده درگير شده درگير يه عشق بزرگ)
( اين نامه ارو واسه كسايي نوشته بود كه فكر ميكنن عشق يعني فقط ديدن فقط داشتن و فقط بودن جالبه ... !!! يه تيكه از وب رو واسه اتون گذاشتم البته با اجازه از خودش و فقط هم دليلش اين بوده كه اين جور عشق ها ناب هستن كم و پاك )
البته بعد گلايه از چند كامنت ...
محتواي نامه :
به نام خداي من و حامد
حامدم سلام
... دلم گرفته از كسايي كه منو متهم ميكنن عشق پاك امو ناشدني فرض ميكنن ...
نمي دونم چرا اين نوع عشق اينقدر واستون مشكله ، چرا فكر ميكنيد عشق يعني اين كه بايد حتما روزي ده بار طرف و ببينيد ... چرا عشق واسه شما ها اينقدر اين دنياييه ... چرا عشق و با رابطه ي كثيف اشتباه ميگيريد ؟... آره من عاشقم ، عاشقم خيلي زياد ، خيلي خيلي زياد
عشق من پاكه ،درسته تاحالا حامد رو نديدم اما دركش ميكنم ميفهممش ... واسش تلاش ميكنم
نه اشتباه نكنيد واسه اين كه قلبش و به دست بيارم نه هدف من فقط ديدنشه چون عاشقم
من عاشقم ، اين راز زنده بودنه منه ، چيزي كه شايد هيچوقت دركش نكنيد
من تو رو ميخوام از خدا چه تو اين دنيا چه تو اون دنيا
واسم عزيزي بيشتر از اون كه فكرش و بكني
...
( ميبينيد اين يعني عشق
عشق به معنيه تصاحب كردن نيست
گاهي شايد فقط يك نگاه ...
يعني اين كه دوست داشته باشي نه اينكه داشته باشي
يعني اينكه خودت باشي اما باز هم بخواي
از اينكه فقط از خدا بخواي چون خداي تو خداي عشقت هم هست
خيلي خيلي تلاش كني تا بعدا به دل خودت مديون نباشي
به روح خودت ديني نداشته باشي
از اينكه بگذري از عشق هاي جذاب اين دنيا و فقط نفس بكشي به اميد يه عشق ناممكن
اينكه بجنگي با روزگار و تلاش كني
صبور باشي و بسازي
با تو ام ... اين قسمت و خوب بخون ...
زود دلسرد نشي ... و تلاش كني )
اين شعر دكترم تقديم كرده بود به حامد عشق دست نيافتنيش
اين شعر مال حامدم
با اين همه
اما ...
با اين همه ، تقصير من نبود
كه با اين همه ...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان ساده ي تو رد شدم
اصلا نه تو ، نه من !
تقصير هيچ كس نيست .
از خوبي تو بود
كه من
بد شدم
مرحوم دكتر امين پور
( قسمت هايي از سايت نيلوفر ،عاشقم خيلي زياد )
www.ellina.blogfa.com
سلام مهربونا
من برگشتم
انشاالله به زودی یه آپ خوشگل براتون میکنم
به امید دیدار
به نام خدا
سلام
از رفتنت دهان همه باز ...
انگار گفته بودند :
پرواز !
پرواز ! (#)
سقوط هواپيمايي در اطراف قزوين باعث مرگ عده اي ازهموطنان عزيز و چند تن از ملي پوشان جودوي كشورمان شد
چرا ؟؟؟؟؟؟؟........................................
ديروز بعد چند روز رفتم پيش سماء :
البته خودش خواست كه برم چون گفته بود اوضاع كه مساعد شه خودم خبرت ميكنم
رفتم خونشون ، سماء خيلي لاغر شده بود اما خوشحال بود
ازش پرسيدم چي شده
گفت هيچي بيا بشين با حوصله برات تعريف كنم :
نامه 8
اون روز كه از كلاس برگشتم خونه ، بابا خواب بود ، مامانم داشت انباري رو تميز ميكرد ، سينا هم كه هنوز جزء افراد حساب نميشه ! شوخي كردم اونم تو اتاقش داشت ماشين بازي ميكرد .
ديدم تلفن به من لبخند ميزنه ( البته به اين فكر كردم كه از شما ها بخوام گوشيتون و بدين تا با فرزاد صحبت كنم ، اما مگه شما دلقك ها ميزاريد آدم فكرش و متمركز كنه ، انقدر كه مسخره بازي در مياريد آدم يادش ميره چقدر غصه داره )
خلاصه ، پاورچين ، پاورچين رفتم سمت تلفن ، گوشيو كه برداشتم ، شماره گرفتم
بوق بوق ...
سماء سماء داري با تلفن چه غلطي ميكني ؟...
خاك بر سر من با اين شانس ...
بابا با عجله از اتاق دويد بيرون ...
هيچي به خدا دارم به نازنين زنگ ميزنم
آره جون خودت ( بابا اومد شماره ارو ديد ، ديگه نميتونستم كه تلفن و قروت بدم ... )
بابا : تو چرا لباس بيرون تنت كردي؟ فاطمه ... فاطمه ( مادر سماء)
مامان : بله ؟ - اين كجا بوده ؟؟؟
من كلاس بودم نقاشي ...
-تو حرف نزن مامان : كلاس نقاشي بوده
- با اجازه ي كي ؟؟؟
...
آخر دعوا : ديگه حق نداري پاتو از اين خونه بزاري بيرون فهميدي ؟؟؟ وگرنه ...
همون روز غروب :
صداي زنگ در اومد
سينا : بله ؟؟؟
عمه بود با بچه هاش
دو تا پسر دارن دو قلو همسن سينا ( كوچولو ، تپل ، بي ادب ...)
منم كه اعصابو روان درست و حسابي نداشتم
حالا اينا هي سرو صدا ميكنن
اومدم يه حال و احوال الكي كردم بعد اومدم تو اتاق
چه سرو صداهايي كه از اتاق سينا در نمي اومد
فرشاد با مهرشاد ( برادر دو قلو ها ) طبق معمول داشتن دعوا ميكردن
اولش واسه همديگه كوري ميخوندن :
فرشاد : غلط ميكني بزني ...
مهرشاد : اگه مردي بزن ببين چي ميشه ..
فرشاد : اگه بزني تو سرم منم ميزنم تو صورتت ...
مهرشاد : عمرا مردش نيستي ... اصلا ريخت اين حرفا نيستي..
فرشاد : بزن ببين چه جوري ميزنمت ...
(كار از تئوري در اومد و به عملي كشيد )
شترق ...
با اين كه اعصاب نداشتم كلي خنديدم ...![]()
عمه اينا رفتن دو سه روزم تو بي خبري و خماري گذشت ...
چرا از اين فرزاد خبري نبود .. الله و اعلم
مامانم كه هيچي ازش در نمي اومد ...
تا بعد سه روز چيزي ديدم كه باورم نميشد
فرزاد اومده بود جلوي در خونمون
همه خونه بودن ، از پشت پنجره كلي ادا و اصول در آوردم كه منو ببينه و زنگ نزنه ، چون فكر كردم كه از هيچي خبر نداره و به يه بهونه اي ميخواد بياد ببينه چه خبره
اما زنگ و زد چون اصلا متوجه نشد من پشت پنجره ام ...
بابا رفت جلو در .. گفتم الآنه كه يدونه بزنه تو گوش فرزاد ...
اما نه راه افتادن و با هم رفتن ...
بعد چند ساعت كه مثه يه عمر گذشت بابا اومد خونه ...
اون شبم گذشت ، داشتم ميمردم گفتم ديگه فرزاد واسه هميشه تموم شد .
اما چند روز ديگه ، صبح مامان اومد تو اتاقم .
گفت : ببين سماء جان ، بابات با من حرف زد گفت كه موضوع چيه ...
با فرزاد حرف زده ... گفته ازش پرسيده ميخواي چيكار كني ؟ و ...
اونم گفته عمو به شرافتم قسم كاري نكرده ام و نميكنم كه آبروي شما بره ...
اما من سماء و دوست دارم به خدا ميخوام ازدواج كنم و...
خلاصه بابا بهش گفته كه اين كارا واسه شما ها زوده و ... اين كه اگه كس ديگه اي بود حتما يه بلايي سرش مي آورده و ...
اونم افتاده با التماس كه من بدون سماء ميميرم و تازه من درس خوندم 23 سالمه و ...
خلاصه اون روز بابا يه جورايي از فرزاد خوشش مياد و ...
دو سه روز بعد هم باباي فرزاد اومده و با بابا صحبت كرده كه بابا دو سه بار اول اصلا محلشون نميزاره و بعد چند مرحله خواهش و تمنا ، بابا بالاخره راضي ميشه بامن صحبت كنه ببينه من چي ميگم ...
حالا هم مامان اومده ببينه نظر من چيه !
منم از خدا خواسته ( انگار كه به خر ، تي تاب داده باشي ) گفتم مامان نيكي و پرسش ؟
مامان رفت گفت اما بابات يه شرط گذاشته ؟؟؟!!!
اگه قول بدي تا معلوم شدن قضيه و تكليفت با فرزاد حرف نزني و رابطه نداشته باشي بابات هم قبول ميكنه شما با هم نامزد بشين
منم گفتم چشم و قول دادم .
حالا هم بابا و مامان ، فرزاد قراره بيان خونمون
چند روز دیگه ...
قرار شده تا تموم شدن سربازي فرزاد و گرفتن ديپلم سماء با هم نامزد بمونن
...
خدا رو شكر اين هم به خوبي و خوشي تموم شد ، فرزاد هم پسر خوبيه كارشناسي داره و سربازيشم چند وقت ديگه تموم ميشه علاوه بر اون فوق العاده با ادب و پاك هم هست ... ( باباي سماء هم خيلي با منطق و خوب برخورد كرده البته همه ي پدر ها همين جوري هستن ، خير و صلاح بچه هاشونو ميخوان )
انشاالله كه خوشبخت بشن .
# : شعر از مرحوم قيصر امين پور
نامه ي 7
نامه ي يك دختر شاكي به خانواده اش
امير محمد برادر عزيزم :
چرا منو مجبور ميكني درسهايي كه هيچوقت نخونده ام رو واست خلاصه نويسي كنم ؟ چرا بايد درساي تو رو من بخونم ، من بفهمم ، من برات توضيح بدم؟ ...
امير علي جان برادر كوچيك و شيطونم :
چرا انقدر ميري دوستات و مياري تو حياط كه من نتونم درس بخونم ؟ چرا همه ي دوستات تو حياط ما تمرين دوچرخه سواري ميكنن ؟ چرا منو مجبور ميكني بهشون دوچرخه سواري ياد بدم ؟
پدر جان :
چرا به من ميگي نرو خونه ي دوستات ؟ چرا نميزاري زياد با احمد ( نامزدم ) بيرون برم ( آخه چرا يه كاري ميكني كه احمد از من سير بشه و بره پيش دوستاي جلفش ؟)
چرا به لباس پوشيدن من گير ميدي ؟ مگه من جوون نيستم؟
ماماني :
تو چرا جهيزيه ي منو به ميل خودت وقتي كه من دانشگاهم ميخري ؟ چرا با مامان احمد كل كل ميكني؟چرا ميري دختر همسايه ارو مياري كه من بهش رياضي ياد بدم ؟ آخه اگه من رياضيم خوب بود كه نميرفتم يه رشته اي كه رياضي نداشته باشه ، تازه الآن هم يه جاي خوب درس ميخوندم نه تو اين دانشگاه ...
احمدم ،
احمد زيبا و دوست داشتني من :
چرا انقدر بد شدي ؟
چرا انقدر تغيير كردي ؟چرا وقتي مامانت به من گير ميده فقط ميشيني و تماشا ميكني؟چرا صبح تا شب جلوي مغازه ي دوستات پرسه ميزني؟
مگه تو زن نداري؟
اونا بيكارن تو چي؟ اونا دوست دارن دختراي مردم و ديد بزنن تو چي؟
چرا نميري كار پيدا كني تا زود تر تكليف زندگيمون معلوم بشه ؟
چرا چهار ساله منو عقد كرده نگه داشتي تا عالم و آدم پشت سرم حرف بزنن ؟
چرا ؟
چرا همه فكر ميكنن من احساس ندارم ؟
چرا همه فكر ميكنن جنس قلب من آهنيه ؟
چرا همه فكر ميكنن چون در برابر خواسته ها و كاراشون سكوت ميكنم ، از كاراشون راضي ام ؟
جرمم اينه كه شكايت نميكنم ؟
به خدا من عيسي نيستم !!!
چرا ...؟
غمي غمناك
شب سردي است ، و من افسرده
راه دوري است ، و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
مي كنم ، تنها ، از جاده عبور :
دور ماندند زمن آدم ها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است !
خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك غمي غمناك است .
سهراب سپهري